یاسمینیاسمین، تا این لحظه: 14 سال و 12 روز سن داره

yasamin

کارتون دیدنت

خوشگل مامان تازگیا بابا کلیپ حسنی نگو یه دسته گل رو می زاره تو هم کلی ذوق می کنی و در حین تماشا کردن هرچقدر باهات حرف می زنیم اصلاً به کسی توجه نمی کنی و هرموقع که خیلی گریه می کنی فوری برات اینو می زاریم و تو ساکت می شی و می خندی ، این عکس هم وقتی داشتی با داناک کلیپ رو می دیدی ازتون گرفتیم .     ...
28 ارديبهشت 1392

عزیزم داری پیشرفت می کنی

فکر کنم از حالا به بعد هر روز یه کار جدید یاد می گیری و ما باید منتظر یه شیرین کاری جدید باشیم . الان دیگه تو روروئکت می شینی ولی فقط عقب عقب می ری هنوز یاد نگرفتی که جلو بری ولی خودت هم خیلی دوست داری و می ری هرچی بخوای رو می گیری . ...
28 ارديبهشت 1392

شب به یاد ماندنی

نوشته ای که الان برات می نویسم ، واقعه ای بود که یه شب  تو زندگیت اتفاق افتاد و می تونست به خوبی تموم نشه اما خدارو شکر بخیر گذشت اون یشب ما رفته بودیم خونه عمو فرشید همه دور هم جمع بودیم دیروقت بود که اومدیم خونه حدود ساعت 12 بود عزیزم تو  میخواستب بخوابی و داشتی شیر می خوردی که یکدفعه دیدم قاب عکس کنار تختمون داره تکون می خوره فکر کردم همسایه طبقه بالا دارن کاری انجام می دن و بابا امین رو صدا زدم بابا گفت نمیدونم شاید زلزله باشه و بعد خوابیدیم . ساعت 1:30 شب عمو فرشید زنگ زد و به بابا گفت که اون صدا و لرزش زلزله بوده و اعلام کردند ممکنه دوباره تا ساعت 2 تکرار بشه و از خونه برین بیرون من اونقدر ترسیده بودم که نمی دونستم چکار کنم ...
28 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

یاسمین عزیزم امروز بیست و دوم مهرماه سال ١٣٩١ دقیقاً ٣٨ هفته و ٢ روزه که تو شکم مامان زندگی می کنی درطول این سی و هشت هفته و دو روز دختر بسیار خوبی بودی اصلاً مامانو اذیت نکردی فقط هفته های آخر به خاطر اینکه مامان وزنش کمی زیاد شده بود و تو بزرگ شده بودی نمی تونستم خیلی راه برم و شبها خواب خوبی نداشتم و تاصبح شاید سه ساعت می خوابیدم که این حالتها طبیعیه و همه این سختیها با فکر کردن به تو برام قابل تحمل می شد . امروز مامان ساعت 6 بعد از ظهر نوبت دکتر داشت و خانم دکتر عراقی به مامان گفت فردا دختر خوشگلت را باید به دنیا بیاری وقتی به بابا امین گفتم هیجان زده و خوشحال شد بعد با بابا رفتیم وسایلی که باید برای فردا آماده کنیم رو گرفتیم و از ا...
23 فروردين 1392

بدون عنوان

صبح روز 91/7/23 مامانی و بابا ساعت 5:45 صبح از خونه رفتند بیمارستان ساعت 6 صبح بیمارستان بودیم و ساعت 8 مامان به اتاق عمل رفت دختر خوشکل من ساعت 10 صبح یه روز آفتابی و صاف در بیمارستان سعدی به دنیا آمد . مامان وقتی چشماشو باز کرد از خانم دکتر درمورد سلامتی تو پرسید که خانم دکتر به مامان گفت یه دختر خوشگل و سالم به دنیا آوردی بعد بابا اومدجلوی در زایشگاه که از سلامتی خوشگلم ازش پریسدم و اون عکس قشنگتو گرفته بود و نشونم داد ، وقتی عکستو دیدم خیلی خوشحال شدم و خدارو شکر کردم که تو رو بهمون داده وقتی به دنیا اومدی : مامانو از زایشگاه به بخش آوردند و توروهم آوردن پیش من و نازنینمو بهم نشون دادن ، خیلی ناز بودی با دوتا لپ خوشگل فقط دو...
23 فروردين 1392

بدون عنوان

از روز دوازدهم به بعد یواش یواش دخترم ناآروم شد و گریه های خیلی بدی می کردی که حتی یک لحظه آروم نمی شدی و مامان و بابا ناراحتت بودند که بردیمت دکتر و فهمیدیم دختر خوبم دل درد می گیره ، ما خیلی ناراحت شدیم ولی دکتر گفت جای نگرانی نیست فقط دارو داد ولی گفت تا 4 ماهگی همینطوره و دستگاه گوارش نی نی باید کامل بشه تا دل دردت خوب بشه . شبها ساعت 2 به زور می خوابیدی و مامان باید هر 2 ساعت بهت شیر می داد که قند خونت پایین نیاد . خلاصه دختر خیلی ناآرومی بودی ، خیلی گریه می کردی فقط دعای من و بابا امین این بود که زودتر خوب بشی و این دوران دل دردت تموم بشه . بعضی ها می گفتند وقتی 40 روزت تموم بشه دل درد و گریه هات هم کم می شه ولی چهل روزت هم که...
23 فروردين 1392

بدون عنوان

تاریخ 9/23 با مامان مریم رفتیم اولین واکسنتو زدیم دیدن اینکه 2 تا آمپول توی رونهات می زنن اصلاً برام امکان نداشت برای همین من بیرون اتاق ایستادم و مامان مریم داخل اتاق بالای سرت بود وقتی واکسنو زدند خیلی گریه کردی و خدارو شکر تب نکردی فقط پاهای کوچولوت خیلی درد می کرد و به محضی که تکون می دادیشون گریه می کردی ولی دختر خوبم این کارها به خاطر سلامتیته وقتی بزرگ شدی یادت میره عزیزم .   ...
23 فروردين 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به yasamin می باشد