پنج ماهگی
پنج ماهگی یاسمین جون
در طول پنج ماهگی خنده هات خیلی بیشتر شده بود گاهی اوقات هم که انگار می خواستی درد دل کنی چون چند دقیقه پشت سر هم از خودت صدا درمی آوردی و به من نگاه می کردی . در طول پنج ماهگیت وقتی ما سر سفره چیزی می خوردیم با نگاهت لقمه ما رو دنبال می کردی با دکترت صحبت کردم ببینم می شه غذای کمکی رو یکم زودتر شروع کنیم ولی اون اجازه نداد و گفت یک هفته زودتر میتونید . عزیزم باید یک ماه دیگه صبر کنی هوا داره رفته رفته بهتر می شه و به عید نوروز نزدیک می شیم . گاهی اوقات که هوا بهتره برای خرید بیرون می برمت خیلی از خیابون خوشت میاد دوست داری تو بغل باشی و کل خیابونو من پیاده برم ماشااله تو کالسکه هم که نمی شینی .
مامان مریمت داره برات یه هفت سین خوشگل درست می کنه اولین عید نوروز یاسمین خانومه من و بابا خوشحالیم چون پارسال همین موقع من تازه یک ماهه بودم که متوجه شدم که باردارم و همش با خودم می گفتم سال دیگه بچه ام پیشمه آیا چه شکلیه ؟ آیا پسره یا دختر ؟ حالا امسال شد و خوشحالم که خدا یه دختر غرغرو ولی عزیز و دوست داشتنی بهمون داده *خدا را شکر *
راستی از خونه تکونی سال اولت برات نگفتم همش نگران بودم با وجود تو نتونم امسال خونه تکونی کنم ولی یه کم زودتربا بابا شروع کردیم وقتهایی که آروم بودی سریع می رفتم سر کارهام . بلاخره خونه تکونی هم بخوبی انجام شد ان شااله سال دیگه بتونی کمکم کنی البته می دونم فقط همه چیزارو بهم می ریزی .



پنج ماهگی
